تبليغاتX
الف.دال.میم
 

 

سلامٌ علیکم بما صبر تم!

در این گیرودار و شلوغی آمدم بگویم

خدایی ملت ایران خیلی با فهم وکمالات هستند! دیدند والده ما رفته سفر٬ مادر بالا سرمان نیست٬ گفتند برایمان جشن تولد بگیرند. آن هم اینجوری اش را. از نوع ملی-مملکتی!!

تاززززه... هماهنگ کردند که شبکه های سیما٬ روزشمار هم بزنند تنگ آرمشان که ملی بودنش همچین بیشتر به چشم بیاید!

حالا کجاش رو دیدی؟! ملت هم وطن هرشب برایمان بوق بوق راه می اندازند و "ای ولی ای ولی..." سر میدهند که بیا و ببین!

نمیدانم رنگ مورد علاقه ام را از کجا فهمیدند؟! همشیره ها و اخویون هم محله ای همچین سبز پوش شده اند که نگو...

تاااازه ماکه اصلا خبر نداشتیم! گویا این آقایان به افتخار ما انتخابات را هم انداخته اند امروز که هیجان جشنمان بیشتر شود. البت نه از آن هیجانهای کاذب که باید با آب فراوان نوشید جهت دفع آنفارکتوس مابعدش......

از اینها که بگذریم٬ خبر رسید که یاهوی ناقلا هم تعطیل شدن سیصدوشصتش را یک ماه عقب انداخته... گفتند به خاطر گل روی ما..ما زیاد شکست نفسی کردیم اما فراوان اصرارکردند.. درکمال ناباوری پذیرفتیم!

خلاصه اینکه امسال عجب شرمنده شدیم در اثر این الطاف مزیده! دست شما دردنکند! انشاالله شیرینی عروسی تک تکتان را بخوریم...! انشالله با نمره عالی فارغ التحصیل شوید... انشالله همه تان از بیکاری و الافی دربیایید که این قسم جنبشهای ملی برای جشن تولد راه انداختن از عواقب همان بیکاری است! انشالله همه با هم این اعتیاد لعنتی را ترک کنید..گفتم همه ها... حتی شما! انشالله مملکت همچین گلستان شود که...     (اشاره میکنند اگر یک کلمه دیگر حرف بزنیم طوری فیلترمان کنند که نفهمیم از کجا خودیم!)

.

.

.

.

                                                                                                                 

                                                                                                          والسلام..  
                                                                                                                 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 2:54 توسط بنده خدا |

 

مینویسم و قابش میکنم تا از یاد نبرم که...

 

" بزرگترین هدیه٬ همانا تایید توست .

 چیزی که میدانم هرگز شایسته اش نبوده ام.. و همواره بر من بخشیدی..."

 

سپاس گزارم

به رسم بندگان ِ"عاصی"

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 2:6 توسط بنده خدا |

 

میخواستم با آب و قرآن و آینه بدرقه ت کنم نه با بغض و صدای مرتعش. میخواستم وقت رفتن٬ پیشونی ت رو ببوسم و آرزوهامو کنار گوشت زمزمه کنم. میخواستم آخرین نفری باشم که باهات خداحافظی میکنه.. مثل همیشه. مثل آخر ِ همه ی با هم بودنامون.

اما نشد..

امان از این نشدن های مکرر   .   .   .

ّهمیشه فکرمیکردم چقدر ساده از رفتن حرف میزنی.. و اینکه اگه چند سال همدیگرو نبینیم٬ قدر همو بهتر میدونیم(!) یا اینکه قسمت اینه.. مجبوریم.. چشم رو هم بذاریم تموم میشه و برمیگردی و...

همیشه وقتی انقدر راحت از رفتن حرف میزدی٬ لال میشدم... و وقتی لبامو باز میکردم فقط یه جمله شنیده میشد: " یعنی واقعا میخوای بری؟؟ "

با خودم فکر میکردم اگه تو بری ٬ منم نمی مونم! اگه تو بری غرب٬ منم میرم شرق! یه جای دور. دور ِ دور.

فکر میکردم چطور میشه چند سال نبینمت؟! اصلا مگه میشه؟!

حالا فقط یه هفته نیستی. جای دوری هم نمیری. به قول خودت میری زیارت جدت.. پس چرا این خداحافظی تلفنی اینقدر سخت تموم شد؟ چرا همش میگفتی اگه برم و دیگه برنگ ...

چرا آبجی مریم؟ مریم سادات؟ کربلایی؟

الان کجایی؟!

.

.

امان از این نشدنهای مکرررر

.

.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 17:15 توسط بنده خدا |

 

  • ماهی کوچک زندانی دریا بود. بس که خون گریه کرده بود٬ دریای آبی٬ سرخ شده بود. سرخ ملتهب.. قرمز غروب. ماهی کوچک از غصه مُرد. دریا تا ابد محکوم به غروب شد! غروبی پررنگ..به رنگ خون گریه های ماهی دلتنگ... 

 

  • یادت می آید آن روزهایی که شبهایش نمی گذشت را؟ شبهای بی خوابی های کودکانه... قصه را که تمام میکردی چشم میدوختی به سقف و می گفتی ستاره ها را بشمار... ومن با حیرت به سقفِ بی ستاره خیره میشدم .. و بعد مات ِ آرامش تو میشدم.. و پیش خودم فکر میکردم خوش به حال آدم بزرگها که زیر سقف هم آسمان را٬ ماه و ستاره ها را و حتی خدا را می بینند..!
    من اما٬ چشمهای بچگی ام را می بستم و تنها ستاره ای که می توانستم پشت پرده ی پلکهایم تجسم کنم٬ تو بودی. تو که چشمهایت از هر آسمانی ستاره باران تر بود...  هست!

 

  • این روزها به همان ماهی ِ کوچک ِ زندانی ِ دریا می مانم.. نه بی دریا توان ِ بودنم هست و نه در دریا ... خسته ی دودلی و مشتاق بی دلی!   راه سومی هست؟... آیا؟

 

  • چرا؟ چرا برای چرا هایم٬ اما و اگر و شاید و مگر می تراشی؟ من تشنه ی جوابهای خالص توأم.. نه انعکاس حرفهای نگفته ام در کلام تو.. می خواهم تو را بدانم. تو را از من نگیر..باشد که..................... می دانم. باشد!

 

 


 پی نوشت: خودش چه بود که پی نوشتش چه باشد؟!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 12:53 توسط بنده خدا |

 

پارسال همین روزها بود که فکر میکردم دیگر آرزوهایم رو به تحقق اند..!! آرزوهای کودکانه ام. آرزوهایی که حالا شاید برایم مرده اند. بر باد رفته اند. دانشگاه مورد علاقه ام. رشته ی محبوبم. محیطی که قرار بود توش رشد کنم. اساتیدی که قرار بود ازشان چیز یاد بگیرم. چه ولعی داشتم برای آموختن. "چقدر بچه بودم. "

پارسال همین روزها بود که برای اولین بار سر کلاس استادی حاضر شدم و همان اولین جلسه چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت! که هنوز جایش درد میکند..  بعد از گذشت دو ترم، یک سال٬ هنوز جایش داغ داغ است..

هیچ وقت فراموش نمیکنم... صدایش هنوز توی گوشم زنگ میزند وقتی خواست رمز موفقیت!! را بگوید ، گمانم میخواست درس زندگی بدهد! این بود: " همیشه سعی کنید از حماقت بغل دستی تون نهایت استفاده رو بکنید.."  این تلخ ترین درسی(!) بود که تا بحال شنیده ام.. دردناک ترینش.. جایش هنوز بدجوری میسوزد..

حالا بعد از گذشت یک سال و دو ترم میبینم دانشجو هایی را که درسشان را خوب از بر کرده اند. آدمهایی که از حماقت بغل دستی هایشان تا حد ممکن "سوء استفاده" میکنند. آدمهایی که ...

 دلم برای حقارت همین آدمها که از احساس زیرکی سرشارند و به زرنگی های کودکانه شان می بالند.. بدجوری می سوزد. کاش می توانستم خیره شوم توی چشم یکی شان و بهش بفهمانم کسی قصد دزدیدن سهم تو را ندارد.. این تویی که بیشتر از حقت می خواهی.. کاش می توانستم چشمهایش را جلوی آینه باز نگه دارم و بهش نشان دهم احمق کیست!

دلم برای خودم هم میسوزد. چقدر سادگی کردم.به بهانه های کوچک وبزرگ. دلم برای آرزوهای پرپر شده ام هم میسوزد که این روزها با چسب به هم چسباندمشان! دلم برای آن استاد!! هم سوخت. بیچاره برای موفقیتش هرچه داشت از حماقت بغل دستی هایش داشت.. نه خودش!

کلا به نظر میرسد آدم دل سوخته ای باشم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 17:8 توسط بنده خدا |

 

 

۱.       این همه چشم که بارانی شد؛ این همه دل که سوخت و خاکستر شد؛ این همه بغض که در گلو شکست و فریاد که هنجره را خراشید....

خدایا روزی چند بار زبانم را گاز بگیرم تا به سنگدلی ات اقرار نکند؟! بس نیست این همه صبری که کردی و...

چگونه تاب بیاورم سکوتت را؟! مگر روزی چند مرده را با اشک مظلوم زنده میکنی که اینگونه آسوده بر عرش کبریایی ات تکیه زده ای و بی خیال ِ بی گناهان شده ای؟!

یعنی بین این همه مدعی که به حقانیتش معترفند ، ۳۱۳ تن نمیابی که روانه اش کنی بیاید...؟ گَله هم چوپان می خواهد... چه رسد به ما که دو پا خلق شده ایم....(۱)

چند تا رقیه ی دیگر؟ چند تا علی اصغر دیگر باید فدا شوند تا رضایت دهی؟! پس چرا برای این نینوا حسین نمی فرستی؟  تو که به ذبح اسماعیل به دست ابراهیم راضی نبودی حالا چگونه این همه پدر را بی پسر می پسندی..؟(۲)

 

۲.       (نا) برادر عرب!

من به راهکارهای دیپلماتیک و پولیتیک های شرم آور این زمانه کاری ندارم... می خواهم بدانم در وجودت چیزی به نام احساس پیدا میشود؟! معنای عاطفه را می فهمی؟ یک نفر با شعور سطح پایین بشری در اطرافت نیست که بخواهی برایت ظلم و برادرکُشی را تفسیر کند؟! اصلا می توانی جلوتر از شکم برآمده ات چیزی ببینی؟!.... بعید می دانم....

بعید میدانم معنای ظلم را تا ابد بفهمی.. معصومیت یک کودک چشم به راه را درک کنی.... ولی به راستی مدیون تواَم..! چنان که هر شاگردی مدیون استاد خویش است. گویی بشریت مدیون توست که مفهوم جاهلیت را به نحو اَتَم و اَکمَل برایش روشن کردی. بزدلی ات را جار زدی... سر در آخور خودخواهی و هوس فرو برده ای و آنقدر مستی که حتی نمی فهمی عروسک خیمه شب بازی چه کسانی شده ای... حقیقتا که استاد جهلی...

باشد.. بی تو هم می توانیم... دیگر امیدی حتی به منت کشی نمانده است.. شاید برای آبروداری هم خیلی دیر شده باشد... آنها که نباید می دانستند خیلی زودتر از ما فهمیدند.. اما بدان ، از هم پیمانان پشت صحنه ات اگر بگذریم هم، از توی خائن نخواهیم گذشت. باشد که تا ابد رو سیاه بمانی...

 

۳.       یکی پیدا می شود مثل "هدی غالیة" که وقتی ده ساله بود، همه خانواده اش را جلوی چشمش کشتند ...

و یکی مثل فلانی که محض مشوش نشدن خاطرش و به هم نخوردن حالش و برای اینکه مبادا استرس مریضش کند و به امتحانات میان ترم و پایان ترم و کنکورش بربخورد..ترجیح می دهد به جای اخبار غزه، پیام بازرگانی ببیند... به بهانه خراب نشدن آینده اش! آهای فلانی! اگر همه آنچه را میخواستی ، اتفاق بیافتد.. ولی فلسطین دیگر نباشد.. در همان آینده شیرینت، احساس شرم نمی کنی؟! نه.... حق با توست. تو که دیگر وجدانی برای شرم و ندامت نداری... راحت باش. به زندگی ات برس! بی تو هم می توانیم.

 

۴.       گفته بودی انگشتان یک دست مثل هم نمی شوند... من دیر باور کردم..

 


۱. اشاره به این بیت: "تو چوپانی و ما ای کاش حتی گله بودیم    نیا٬ گله نبودن هم گناه ماست٬ باشد"

۲.(پروردگارا شطحیاتم را بر من ببخشای...دهانم را می بندم...بی قراری ام را تکرار نمیکنم... )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 18:22 توسط بنده خدا |

 

درست پنج سال پیش بود. وقتی یک هفته مانده بود به پایان پانزده سالگی ات.. یک هفته به شروع زمستان... تو در اغما به سر میبردی و من نمیدانستم چه بلایی سرت آمده...

من دور بودم... خیلی دور!
و دیر بودم.. دیر فهمیدم... هنوز برای بهبودت .. برای دیدن دوباره ات .. دعا میکردم... وقتی فهمیدم زیر تیغ جراحی دوام نیاوردی. وقتی شستند و بردند و خاکت کردند!

تابستان پنج سال پیش از این.. وقتی بعد از چند سال دوباره دیدمت.. هنوز فرصت نکرده بودیم خاطره هایمان را.. کودکیمان را زنده کنیم.. که تو مردی!

من دور بودم و دیر... یک ماه بعد از رفتنت شاید.. خبر را شنیدم.وقتی هنوز پانزده ساله بودم و تو فرصت نکردی پانزده سالگی ات را تمام کنی...

تا کی میشد از نگاه مادرت که خیره شده بود به سنگ قبرت گریخت.. وقتی سربرآورد و با بغض پرسید:
" تو دوستش بودی؟ " از نفس کشیدنم شرمنده شدم.. و او دوباره مات سنگ قبرت شد.

تنها دست خطی که به یادگار از تو دارم.. دفتر خاطرات صورتی ام..

گل ارغوان: عالیه                                                                                 ۱۴/۱۱/۱۳۷۸
... دوست عزیزم این را بدان که خداوند همیشه "نازل" بر کارهای توست و هیچوقت کارهای تو از او پنهان نمی ماند. خیلی از آمدنت خوشحال شدم. اول وقتی دیدمت فکرکردم قیافت عوض شده اما بعد دوباره...همان رفتار٬ همان صدا٬ همان تاپ تاپ قلب!...
برایم نقاشی هم کشیده ای: یک قلب تیر خورده.. یک جام که از خون همان قلب پرشده.. Z و A.. یک سیندرلا با موهای افشان و لنگه کفشش! ......
و برایم نوشته ای: "اگر روزی تورا کردم فراموش   بدان شمع وجودم گشته خاموش"

حالا شمع وجودت مدتهاست خاموش شده و من فراموش شده میخواهم بگویم: "برایم توی بهشت کنار خودت جا بگیر.. زنبیل بگذار! کاش همین روزها به تو بپیوندم عالیه..پیش از اینکه خیلی دیر شود..."

.

.


ـ چه بی رحمانه می نویسم.. تو مردی! سنگ قبرت! شستند و بردند و خاکت کردند!
ـ واقعا رفته ای نه؟ کی فکرش را میکرد؟ بدان شمع وجودم ...
ـ ده یازده ساله که بودی ناظر را نازل مینوشتی..! سر کلاس جغرافیا! چه خوب یادم هست آن روز را که اینگونه در دفتر صورتی ام ثبت کردی...

 


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت 23:3 توسط بنده خدا |

 

 

نمی دانم سادگی ات را چگونه تفسیر کنم؟! وقتی می گویی :"من به همشون به چشم برادر نگاه می کنم."  فکر می کنم:" اما همه اونها به چشم خواهر به تو نگاه نمی کنند!"

آن برادری که دیروز اشتباهش گرفتی با یک برادر! ... اگر زیر پل پیاده ات نمی کرد و می بردت تا کرج !؟! .... و تو مثل همیشه وقتی ترسیدی خندیدی....

نمی دانم ... خدا نکند بخواهی تاوان این سادگی را پس دهی .. تو که از آینده فقط قاب عکسی را می بینی که با لباس سفید تویش نشسته ای ... می خواهی عروس باشی و نمی دانی عروس بودنت توی قاب همان عکس زندانی می شود..

.
.

می گویم :" ساده بودن ، با ساده گرفتن زندگی فرق دارد." می خندی واز کنار حرفم بی اعتنا می گذری. ساده ای و می خواهی با تمام سادگی ات زندگی را سخت بگیری..  چه فاجعه ای!

فکر می کنم :" دنیا پر از زن ها و "نامردها"ست ... کسی که مرد واقعی نیست، نامرد واقعی است .. دست خودش هم نیست! به یک زن می توانی اعتماد کنی..حتی اگر سقف کمکش به تو، احساس همدردی باشد.. اما به یک نامرد هرگز نمی توانی اعتماد کنی..  زنها می توانند مرد واقعی باشند.. اما مردی که از مردانگی افتاد، دیگر نامرد است. حتی نمی تواند مثل یک زن واقعی ، مرد باشد..."

حواسم نیست که دارم فکر می کنم. سکوتم طولانی شده انگار.. نگاهم می کنی.. منتظری فکر کردنم تمام شود!

می گویم:" مرد واقعی!" انگار می دانستی چه می خواهم بگویم. بدون تامل می گویی :" کاش همشون اینجوری بودند." و آهی می کشی که قلبا امیدوارم می کند. می گویم:" به نظرت چند تا مرد واقعی توی دنیا باقی مونده؟"

فکر می کنی.. داری توی سرت دنیا را زیر و رو می کنی تا مرد بیابی! انقدر نایاب شده اند؟!!  چشمهایت را می بندی و ابروهایت را درهم می کشی. سرت را پایین می اندازی و انگشت سبابه ی دست راستت را گاهی به لبت و گاهی به شقیقه ات می کوبی... واقعا عجیب است.. یعنی حتی تو هم مردی پیدا نمی کنی؟! خنده ام گرفته ... از تعجب عمیق !

مثل اینکه فکر کردنت نتیجه نمی دهد. با تاسف سری تکان می دهی و می گویی :" فقط دو سه تا.. " کمی می گذرد.. "نه نه ... چهار تا!"  چشمهایم از تعجب گرد شده...

سرت را پایین می اندازی و با انگشت هایت می شماری.. فقط چهار تا؟؟!  می بینی! حتی تعداد مردهای تو هم از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند !

حالت گرفته می شود؟! نمی دانم !  هنوز توی فکری ... بلند می شوی و با یک خداحافظی کوتاه ترکم می کنی. نمی دانم این برایت یک تلنگر آگاهی بخش بوده یا یک ضربه ی مهلک ؟!
حتی نمی دانم لبخند روی لبهای خودم یک تبسم پیروزمندانه است یا یک فریب تازه !!

.

.

.



  • من یک فمینیست .... نیستم!
  • من یک آنتی من ...... نیستم!
  • من فقط واقع بینی های کاذبم را زیر لب کنار گوشت زمزمه میکنم.به شوخی های واقعی ام بخند!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 15:19 توسط بنده خدا |

 

 

اخیرا در مملکت ما هم یافت میشوند اطفال پانزده ساله ای از جنس ذکور که با توسل به شیوه های خاص نوع اناث؛نظیر گریه و زاری و شیون٬ ابوین زحمت کششان را وادار به تسلیم در برابر خواسته های به روز و به زورشان مینمایند. شاهد عینی اش پسر عم رفیقمان است که بعد از اوراق کردن مرکب های قبلی، حالا دلش لامبورگینی میخواهد.

بر چشم بد لعنت!

 

 

حقیقتش زمانه کمی چپکی شده. اولاد ذکور که با این روش وارد عمل شوند.. لابد دخترها ..( همانها که نسلهای پیشین ضعیفه می نامیدندشان )، من بعد با تهدید و ارعاب والدین و توسل به انواع سلاح سرد و گرم و ولرم ، از دشنه گرفته تا بازوکا! اقدام به عملی کردن آمالشان خواهند کرد. 

 

غرض از این همه آسمان و ریسمان بافتن، این بود که بگوییم ابدا دوران طفولیت ملس خودمان را با این کودکان زهوار در رفته ی شیرین مغز اتول ندیده ی امروز مقایسه نخواهیم کرد. چون فی الواقع قابل قیاس هم نیست.با این حال حاضر نمیشویم حتی روءیای اسب چوبی مان را با صدتا از همین لامبورگینی ها تعویض نماییم! در عهد ما.. من و اخوی اکبرم با کلی قرض و قوله و وام و قسط و شرط و ان قلت صاحب دو مرکب شدیم. چار چرخه ی مونتاژ شده ی قرمز رنگی از برای من (بعدها که سواری آموختم دو چرخش را سوا کردم!).. و دوچرخه ی آبی ای از برای او که خوب یادم هست فقط از یک چرخش استفاده میکرد! یادش بخیر.. زینش میکردیم و ترکش مینشستیم و تا بیت خاله جانمان میرفتیم و برمیگشتیم..  چه صفایی داشت..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 0:59 توسط بنده خدا |

ـ مدتی است٬ هروقت به نقطه ای میرسم که باید از سر خط شروع کنم؛ یا وقتی پای یک خداحافظی بزرگ درمیان است.. یک وداع برگشت ناپذیر... یا چه میدانم ترک عادتی که با روحم عجین شده .. یا ترک یک آدم برای همیشه.. یا از دست دادن حسی یا چیزی که تازه به دستش آورده ام..یا سپری شدن لحظه هایی که خیلی ناب اند.. یا وقت پس زدن یک گناه... سرکوب یک هوس.. یا هنگام بلعیدن یک بغض با غضب... یا نه.. وقت دلتنگی .. انتظار .. بی تابی....
 مدتی است، هروقت به این احوال دچار میشوم، این شعر استادم "دکتر محمود رفیعی" برایم تداعی میشود... و عجیب به دلم مینشیند .

 خداحافظ گل همواره در یادم،خداحافظ
نگار خوش خط و خالم،پریزادم،خداحافظ
من و تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون شیرین و من از نسل فرهادم،خداحافظ
.

اگرچه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ...
.
.
تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم ،خداحافظ...
.
.
.
و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمیدیدم
نگاهت را پس از آنکه ندا دادم "خداحافظ"

....

 

 ـ یقین دارم در قاموس هستی.. و در چیستی این زندگی که ما به آن مبتلاییم٬ هیچ پایان مطلقی وجود ندارد. این که میگویند "فلان چیز پایان محتوم زندگی است" مطمئنا بلافاصله به آغازی منتهی میشود٬ که مستقیم یا با واسطه تا ابد ادامه خواهد داشت. همانطور که منشاء ازلی دارد...

ـ عمیقا به این باور رسیده ام که ما آدمهای معمولی! بدجوری معیوبیم. معیوب یعنی یک جور خیلی خاص از محتاج بودن..نمیدانم.. جوری که وقتی میگویم معیوبیم تو دقیقا منظورم را میفهمی..

 ـ در بند زمان و مکان بودن ٬ برای تویی که روحت بلاقید است٬ خیلی مایه ی نقصان است.. خیلی... ( وقتی میگویم بلاقید منظورم را میفهمی؟! )

 ـ گمان نمیکنم درهای رحمت خداوند هیچ گاه بسته شوند .. اما تو گاهی درون خانه ای و غرق رحمت ٬و گاهی بیرون خانه ای و منتظر اذن دخول .. و حتی وقتی هنوز پشت دری٬ فیض میبری از پشت در بودن بی که بدانی ..

ـ ربنای شجریان فعلا بماند..!

 

 

 

مکان: تهران
زمان: وقت باریدن اولین باران پاییزی ـ عید فطر ۱۴۲۹ه.ق

!!!

 

 

 

      

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 18:23 توسط بنده خدا |