تبليغاتX
الف.دال.میم

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

                                                 

 

 EXCLUSIVE

                                                

این یک متن سمبلیک فوق العاده خاص است!

با "احتیاط" بخوانید لطفا!

 

سرخ آبی

 

زنده باد

سرخ آبی

 

میدانی؟! این روزها برای قهرمان بودن یک رنگی کافی نیست. باید جمع نقیضین باشی. جمع سرخ و آبی!

اصلا گمانم دنیا بر اساس همین تضاد و تناقضات خلق شده. البته حقیر قصد فضولی (فزولی- فظولی؟!) در کار خالق خلّاق را نداردها ولی اینطور که به نظر میرسد اساس همه چیز همین تعارضات است. از خیر و شر، و عطوفت و خشونت گرفته تا قرمز و آبی و پرسپولیس و استقلال! (البته نویسنده با ذکر دو نام اخیر قصد توهین به بشریت را ندارد..)

غرض اینکه هیچکدام از عناصر مذکور به تنهایی جواب نمیدهد. یک جاهایی باید این پدیده های متضاد در قامت واحد، جلوه کنند! مثل رخت راه راه سرخ آبی که به تن آقا لیونل و رفقایش میبینی..

 

آقا لیونل و رفقا

 

 ناگفته نماند که حکمت عمودی بودن راه هایش که بی شک از قوۀ درک و فهم ما و شما فراتر است، این است که بگوید قرمز و آبی هیچکدام بر دیگری تقدم ندارند! در کنار هم است که معنا پیدا میکنند و ختم به خیر میشوند!

به کُنه مطلب رسیدی خبرم کن!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نرسیدی؟!

عذر تقصیر!

حقیقتش دیگر قلمم نمیرود که بیش از این از اسرار پنهان مابین خودمان و بعضیها پرده برداری کنم!

شرمنده اخلاق ورزشی ات!

 

 

 


* از اینجا به بعدش خصوصی است! : " یادم میماند؛ که مِن بعد هیچ پیشنهاد زیرکانۀ بدون پیش شرطی را چشم بسته قبول نکنم. گرچه کار دل است دیگر.. چشم و گوش را صمٌّ بکم میکند!! بنا بر این ترجیحاً من بعد یادت بماند، پیشنهاد زیرکانۀ بدون پیش شرط مطرح نکنی لطفاً. دلیلش واضح است و مبرهن، و عواقبش مستقیماً دامنگیر شخص شما میشود!

قربان روی ماه و

قامت رعنا و

چشم شهلایت! "

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 0:1  توسط بنده خدا  | 

 

 

گمان کنم قهر ده روزه ات به یک عمر ریاضت بدل شود حالا که لامپهای اتاقت را از بیخ کنده ای و قوت روزانه ات شده تکه ای نان خشک و پنیر زیره ، یکی دو لیوان آب و به قدرِ هزار هزار فریادِ نخراشیده سکوت

گمان کنم منتظری! منتظر یک معجزه که گره کور اخمهایت را باز کند و تو دوباره بشوی همان "کودک" شوخ و شنگ و مخترع مَنِش!

و البته گمان میکنم اگر این معجزه اندکی با تاخیر رخ دهد دیگر از ریخت و قیافه هم بیفتی.کور و کچل میشوی احتمالا  و حلقه سیاهی دور چشمهایت و رنگ پریده و پوست ِ بر استخوان چسبیده...

نمیدانم این "در خودت فرورفتگی" را چه باید تفسیر کنم؟! صوفی مسلکی مدرن ، اعتصاب معترضانه، سوگ عاشقانه، جامعه گریزی، بازی کودکانه، اوتیسم و مازوخیسم و سادیسم یا هزارو یک اسم ایسم دار دیگر؟!

هر چه هست عجیب است و نامتعارف. و حقیقتش شدیدا دردناک، برای من که از نزدیک درگیر آنم و کسانی که از دور شاهد ما هستند.. و نمیدانم دردناک است یا لذت بخش برای تو که از آن، دیوار آواری ساخته ای و کنجش لانه کرده ای..؟

هر چه باشد طعم این روزهای نگاهت؛ عجیب؛ رِقّت انگیز شده و سازی که در آن تاریکی مطلق مینوازی؛ ناکوک و بدآهنگ است.

اگرچه هرچه بیشتر پیش بروی بارِ حقارتِ این "ابهتِ کاذب" سنگینتر میشود؛ اما هرگز نخواهم گفت بایست!هرگز نخواهم پرسید تا کجا؟

هرگز نخواهم خواست که تمامش کنی... چراکه تو برای ختم به خیر کردن هنوز کمی خامی... هنرت شروع بی سرانجام هاست. آنها که خراششان مثل جای میخ بر دیوار عمیق است و جبران ناپذیر.. تو حتی برای جبران مافات هم اندکی خامی هنوز... و روزگاری که در تاریکی و انزوای مطلق سپری شود هرگز تو را –و نه فقط تو که هیچ کس را- نخواهد پُخت.. نخواهد سوخت. آنچنان که تو ، این ده روز، روزگار ما شدی و ما را عمیقا سوختی...

دست مریزاد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:48  توسط بنده خدا  | 

 

مدتی پیش جایی مطلبی از "آقا محمود" خواندم که عین واقعیت بود. و از آن قسم واقعیاتی که همه میدانیم و آنقدر میدانیم که...

بگذریم و آن واقعیت از زبان محمود:

" عجیب ترین خوی آدمی این است که میداند فعلی بد و آسیب رسان است اما آن را انجام میدهد. به کرات هم. هر آدمی دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر میبرد و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست." 

 


* تعجب نکنید. هر محمودی که همان محمود نیست. این یکی محمود دولت آبادی بود در کتاب سلوکش..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 13:41  توسط بنده خدا  | 

 

 

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

لبخند عجولانه و نگاه تهی را از سر گذراند؛ غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش معصوم و لبخندش رها؛ گونه هایش گل انداخته؛ سرخ ِ سرخ؛ نبضش تند شد؛ قلبش به دیوار سینه کوبید؛ با اشک غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

خیرهء نگاه ترسیده و لبخند محوش شد؛ محو و مردد؛ به خود لرزید؛ با دلهره غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش سرکش بود و لبخندش وحشی؛ بر چهره اش فریاد مهر شده بود؛ غبار چهره اش را زدود؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

چشم دوخت به نگاه خسته و لبخند مهربانش؛ ناهشیار لحظه ای به پا خاست به حرمت حضور؛ ازدحام خطوط افقی پیشانی قلبش را فشرد؛ غبار را از چهره سترد؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش مغرور و لبخندش محتاط؛ تپش قلب غافلگیرش کرد؛ غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاه دزدیده اش مشتاق و لبخندش شرمناک؛ بی تاب شد؛ چشمانش داغ شد؛ با شتاب غبار چهره را پاک کرد؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست رو به روی آینه؛ به قاب خالی نگاه کرد؛ عمیق؛ از پشت شیشه های سیاه براق لبخندش چه سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل نقطهء آخر خط

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:47  توسط بنده خدا 

 

 

سلامٌ علیکم بما صبر تم!

در این گیرودار و شلوغی آمدم بگویم

خدایی ملت ایران خیلی با فهم وکمالات هستند! دیدند والده ما رفته سفر٬ مادر بالا سرمان نیست٬ گفتند برایمان جشن تولد بگیرند. آن هم اینجوری اش را. از نوع ملی-مملکتی!!

تاززززه... هماهنگ کردند که شبکه های سیما٬ روزشمار هم بزنند تنگ آرمشان که ملی بودنش همچین بیشتر به چشم بیاید!

حالا کجاش رو دیدی؟! ملت هم وطن هرشب برایمان بوق بوق راه می اندازند و "ای ولی ای ولی..." سر میدهند که بیا و ببین!

نمیدانم رنگ مورد علاقه ام را از کجا فهمیدند؟! همشیره ها و اخویون هم محله ای همچین سبز پوش شده اند که نگو...

تاااازه ماکه اصلا خبر نداشتیم! گویا این آقایان به افتخار ما انتخابات را هم انداخته اند امروز که هیجان جشنمان بیشتر شود. البت نه از آن هیجانهای کاذب که باید با آب فراوان نوشید جهت دفع آنفارکتوس مابعدش......

از اینها که بگذریم٬ خبر رسید که یاهوی ناقلا هم تعطیل شدن سیصدوشصتش را یک ماه عقب انداخته... گفتند به خاطر گل روی ما..ما زیاد شکست نفسی کردیم اما فراوان اصرارکردند.. درکمال ناباوری پذیرفتیم!

خلاصه اینکه امسال عجب شرمنده شدیم در اثر این الطاف مزیده! دست شما دردنکند! انشاالله شیرینی عروسی تک تکتان را بخوریم...! انشالله با نمره عالی فارغ التحصیل شوید... انشالله همه تان از بیکاری و الافی دربیایید که این قسم جنبشهای ملی برای جشن تولد راه انداختن از عواقب همان بیکاری است! انشالله همه با هم این اعتیاد لعنتی را ترک کنید..گفتم همه ها... حتی شما! انشالله مملکت همچین گلستان شود که...     (اشاره میکنند اگر یک کلمه دیگر حرف بزنیم طوری فیلترمان کنند که نفهمیم از کجا خودیم!)

.

.

.

.

                                                                                                                 

                                                                                                          والسلام..  
                                                                                                                 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 2:54  توسط بنده خدا  | 

 

مینویسم و قابش میکنم تا از یاد نبرم که...

 

" بزرگترین هدیه٬ همانا تایید توست .

 چیزی که میدانم هرگز شایسته اش نبوده ام.. و همواره بر من بخشیدی..."

 

سپاس گزارم

به رسم بندگان ِ"عاصی"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 2:6  توسط بنده خدا  | 

 

میخواستم با آب و قرآن و آینه بدرقه ت کنم نه با بغض و صدای مرتعش. میخواستم وقت رفتن٬ پیشونی ت رو ببوسم و آرزوهامو کنار گوشت زمزمه کنم. میخواستم آخرین نفری باشم که باهات خداحافظی میکنه.. مثل همیشه. مثل آخر ِ همه ی با هم بودنامون.

اما نشد..

امان از این نشدن های مکرر   .   .   .

ّهمیشه فکرمیکردم چقدر ساده از رفتن حرف میزنی.. و اینکه اگه چند سال همدیگرو نبینیم٬ قدر همو بهتر میدونیم(!) یا اینکه قسمت اینه.. مجبوریم.. چشم رو هم بذاریم تموم میشه و برمیگردی و...

همیشه وقتی انقدر راحت از رفتن حرف میزدی٬ لال میشدم... و وقتی لبامو باز میکردم فقط یه جمله شنیده میشد: " یعنی واقعا میخوای بری؟؟ "

با خودم فکر میکردم اگه تو بری ٬ منم نمی مونم! اگه تو بری غرب٬ منم میرم شرق! یه جای دور. دور ِ دور.

فکر میکردم چطور میشه چند سال نبینمت؟! اصلا مگه میشه؟!

حالا فقط یه هفته نیستی. جای دوری هم نمیری. به قول خودت میری زیارت جدت.. پس چرا این خداحافظی تلفنی اینقدر سخت تموم شد؟ چرا همش میگفتی اگه برم و دیگه برنگ ...

چرا آبجی مریم؟ مریم سادات؟ کربلایی؟

الان کجایی؟!

.

.

امان از این نشدنهای مکرررر

.

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 17:15  توسط بنده خدا  | 

 

  • ماهی کوچک زندانی دریا بود. بس که خون گریه کرده بود٬ دریای آبی٬ سرخ شده بود. سرخ ملتهب.. قرمز غروب. ماهی کوچک از غصه مُرد. دریا تا ابد محکوم به غروب شد! غروبی پررنگ..به رنگ خون گریه های ماهی دلتنگ... 

 

  • یادت می آید آن روزهایی که شبهایش نمی گذشت را؟ شبهای بی خوابی های کودکانه... قصه را که تمام میکردی چشم میدوختی به سقف و می گفتی ستاره ها را بشمار... ومن با حیرت به سقفِ بی ستاره خیره میشدم .. و بعد مات ِ آرامش تو میشدم.. و پیش خودم فکر میکردم خوش به حال آدم بزرگها که زیر سقف هم آسمان را٬ ماه و ستاره ها را و حتی خدا را می بینند..!
    من اما٬ چشمهای بچگی ام را می بستم و تنها ستاره ای که می توانستم پشت پرده ی پلکهایم تجسم کنم٬ تو بودی. تو که چشمهایت از هر آسمانی ستاره باران تر بود...  هست!

 

  • این روزها به همان ماهی ِ کوچک ِ زندانی ِ دریا می مانم.. نه بی دریا توان ِ بودنم هست و نه در دریا ... خسته ی دودلی و مشتاق بی دلی!   راه سومی هست؟... آیا؟

 

  • چرا؟ چرا برای چرا هایم٬ اما و اگر و شاید و مگر می تراشی؟ من تشنه ی جوابهای خالص توأم.. نه انعکاس حرفهای نگفته ام در کلام تو.. می خواهم تو را بدانم. تو را از من نگیر..باشد که..................... می دانم. باشد!

 

 


 پی نوشت: خودش چه بود که پی نوشتش چه باشد؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 12:53  توسط بنده خدا  | 

 

پارسال همین روزها بود که فکر میکردم دیگر آرزوهایم رو به تحقق اند..!! آرزوهای کودکانه ام. آرزوهایی که حالا شاید برایم مرده اند. بر باد رفته اند. دانشگاه مورد علاقه ام. رشته ی محبوبم. محیطی که قرار بود توش رشد کنم. اساتیدی که قرار بود ازشان چیز یاد بگیرم. چه ولعی داشتم برای آموختن. "چقدر بچه بودم. "

پارسال همین روزها بود که برای اولین بار سر کلاس استادی حاضر شدم و همان اولین جلسه چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت! که هنوز جایش درد میکند..  بعد از گذشت دو ترم، یک سال٬ هنوز جایش داغ داغ است..

هیچ وقت فراموش نمیکنم... صدایش هنوز توی گوشم زنگ میزند وقتی خواست رمز موفقیت!! را بگوید ، گمانم میخواست درس زندگی بدهد! این بود: " همیشه سعی کنید از حماقت بغل دستی تون نهایت استفاده رو بکنید.."  این تلخ ترین درسی(!) بود که تا بحال شنیده ام.. دردناک ترینش.. جایش هنوز بدجوری میسوزد..

حالا بعد از گذشت یک سال و دو ترم میبینم دانشجو هایی را که درسشان را خوب از بر کرده اند. آدمهایی که از حماقت بغل دستی هایشان تا حد ممکن "سوء استفاده" میکنند. آدمهایی که ...

 دلم برای حقارت همین آدمها که از احساس زیرکی سرشارند و به زرنگی های کودکانه شان می بالند.. بدجوری می سوزد. کاش می توانستم خیره شوم توی چشم یکی شان و بهش بفهمانم کسی قصد دزدیدن سهم تو را ندارد.. این تویی که بیشتر از حقت می خواهی.. کاش می توانستم چشمهایش را جلوی آینه باز نگه دارم و بهش نشان دهم احمق کیست!

دلم برای خودم هم میسوزد. چقدر سادگی کردم.به بهانه های کوچک وبزرگ. دلم برای آرزوهای پرپر شده ام هم میسوزد که این روزها با چسب به هم چسباندمشان! دلم برای آن استاد!! هم سوخت. بیچاره برای موفقیتش هرچه داشت از حماقت بغل دستی هایش داشت.. نه خودش!

کلا به نظر میرسد آدم دل سوخته ای باشم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 17:8  توسط بنده خدا  | 

 

 

۱.       این همه چشم که بارانی شد؛ این همه دل که سوخت و خاکستر شد؛ این همه بغض که در گلو شکست و فریاد که هنجره را خراشید....

خدایا روزی چند بار زبانم را گاز بگیرم تا به سنگدلی ات اقرار نکند؟! بس نیست این همه صبری که کردی و...

چگونه تاب بیاورم سکوتت را؟! مگر روزی چند مرده را با اشک مظلوم زنده میکنی که اینگونه آسوده بر عرش کبریایی ات تکیه زده ای و بی خیال ِ بی گناهان شده ای؟!

یعنی بین این همه مدعی که به حقانیتش معترفند ، ۳۱۳ تن نمیابی که روانه اش کنی بیاید...؟ گَله هم چوپان می خواهد... چه رسد به ما که دو پا خلق شده ایم....(۱)

چند تا رقیه ی دیگر؟ چند تا علی اصغر دیگر باید فدا شوند تا رضایت دهی؟! پس چرا برای این نینوا حسین نمی فرستی؟  تو که به ذبح اسماعیل به دست ابراهیم راضی نبودی حالا چگونه این همه پدر را بی پسر می پسندی..؟(۲)

 

۲.       (نا) برادر عرب!

من به راهکارهای دیپلماتیک و پولیتیک های شرم آور این زمانه کاری ندارم... می خواهم بدانم در وجودت چیزی به نام احساس پیدا میشود؟! معنای عاطفه را می فهمی؟ یک نفر با شعور سطح پایین بشری در اطرافت نیست که بخواهی برایت ظلم و برادرکُشی را تفسیر کند؟! اصلا می توانی جلوتر از شکم برآمده ات چیزی ببینی؟!.... بعید می دانم....

بعید میدانم معنای ظلم را تا ابد بفهمی.. معصومیت یک کودک چشم به راه را درک کنی.... ولی به راستی مدیون تواَم..! چنان که هر شاگردی مدیون استاد خویش است. گویی بشریت مدیون توست که مفهوم جاهلیت را به نحو اَتَم و اَکمَل برایش روشن کردی. بزدلی ات را جار زدی... سر در آخور خودخواهی و هوس فرو برده ای و آنقدر مستی که حتی نمی فهمی عروسک خیمه شب بازی چه کسانی شده ای... حقیقتا که استاد جهلی...

باشد.. بی تو هم می توانیم... دیگر امیدی حتی به منت کشی نمانده است.. شاید برای آبروداری هم خیلی دیر شده باشد... آنها که نباید می دانستند خیلی زودتر از ما فهمیدند.. اما بدان ، از هم پیمانان پشت صحنه ات اگر بگذریم هم، از توی خائن نخواهیم گذشت. باشد که تا ابد رو سیاه بمانی...

 

۳.       یکی پیدا می شود مثل "هدی غالیة" که وقتی ده ساله بود، همه خانواده اش را جلوی چشمش کشتند ...

و یکی مثل فلانی که محض مشوش نشدن خاطرش و به هم نخوردن حالش و برای اینکه مبادا استرس مریضش کند و به امتحانات میان ترم و پایان ترم و کنکورش بربخورد..ترجیح می دهد به جای اخبار غزه، پیام بازرگانی ببیند... به بهانه خراب نشدن آینده اش! آهای فلانی! اگر همه آنچه را میخواستی ، اتفاق بیافتد.. ولی فلسطین دیگر نباشد.. در همان آینده شیرینت، احساس شرم نمی کنی؟! نه.... حق با توست. تو که دیگر وجدانی برای شرم و ندامت نداری... راحت باش. به زندگی ات برس! بی تو هم می توانیم.

 

۴.       گفته بودی انگشتان یک دست مثل هم نمی شوند... من دیر باور کردم..

 


۱. اشاره به این بیت: "تو چوپانی و ما ای کاش حتی گله بودیم    نیا٬ گله نبودن هم گناه ماست٬ باشد"

۲.(پروردگارا شطحیاتم را بر من ببخشای...دهانم را می بندم...بی قراری ام را تکرار نمیکنم... )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 18:22  توسط بنده خدا  |