اکنون ای زینب! ای نفر ششم پنج تن!
همه ی تکیه گاه های تو باید فروبریزد٬ همه ی دست آویز های تو باید بشکند٬ همه ی تعلقات تو باید گشوده شود٬ تا فقط به او تکیه کنی٬ فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.
تا عهدی را که با همه ی کودکی ات بستی ٬با همه ی بزرگی ات پایش بایستی:
پدر گفت :"بگو یک!"
و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.
کودکانه و شیرین گفتی :"یک!"
و پدر گفت:"بگو دو"
نگفتی!
پدر تکرار کرد :"بگو دو دخترم"
نگفتی!
و در پی سومین بار ٬چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی:"بابا! زبانی که به یک گشوده شد٬ چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟"
و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.
بایست بر سر حرفت زینب ! که این هنوز اول عشق است.
"تلخیص از کتاب آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی"
ادامه مطلب




