تبليغاتX
الف.دال.میم

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

 

اکنون ای زینب! ای نفر ششم پنج تن!

همه ی تکیه گاه های  تو باید فروبریزد٬ همه ی دست آویز های تو باید بشکند٬ همه ی تعلقات تو باید گشوده شود٬ تا فقط به او تکیه کنی٬ فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه ی کودکی ات بستی ٬با همه ی بزرگی ات پایش بایستی:

پدر گفت :"بگو یک!"

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی :"یک!"

و پدر گفت:"بگو دو"

نگفتی!

پدر تکرار کرد :"بگو دو دخترم"

نگفتی!

و در پی سومین بار ٬چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی:"بابا! زبانی که به یک گشوده شد٬ چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟"

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب ! که این هنوز اول عشق است.

 

                                                     "تلخیص از کتاب آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 22:30  توسط بنده خدا  | 

 

 

نبردی میان حق و باطل...

نبردی میان حق و باطل با قدمتی دیرینه٬ به طول عمر شیطان ٬از روز انکار انسان

شاید هنوز زود باشد برای غروب خورشید عاشورا ... که این نبرد همچنان ادامه دارد.

چه خوب می شد اگر یادمان می ماند که مسؤل پیوند گذشته ی سرخ به آینده ی سبز هستیم... که این نبرد همان نبرد است و ما باید همان شیعیان باشیم...

کاش وسعت عاشورا را درک کنیم... که هنوز ظهر است!khorshid

                                                                           تا غروب اندکی باقی است... 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 17:25  توسط بنده خدا  | 

 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 17:45  توسط بنده خدا  | 

 

غصه ...اما نه هر غصه ای٬ که غم از دست دادن بهترین ها ...                                          

کی می دونه تو دل یه دختر سه ساله چی می گذره وقتی سر بریده ی باباشو می بینه...

اونم نه هر دختری... رقیه ٬رقیه ی سه ساله...و نه هر پدری ...که حسین بن علی(ع)      

بی خود نیست که وقتی پا می ذاری تو صحن کوچیک حرمش با هر قدمی که بر می داری

بیشتر احساس آرامش و امنیت می کنی...چرا که اون وقتی پر کشید و رفت امن ترین جا  

نصیبش شد...آغوش گرم پدرش..                                                                                    

شاید امام طاقت دیدن جگر گوشه ش رو ٬کنج خرابه ی شام نداشت...!                            harame roghaye khatun

التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 20:28  توسط بنده خدا  | 

 

دیشب چگونه خواب رفتم؟ چه گفتم؟ تا کجا گفتم؟ هیچ نفهمیدم.نیمه های شب از صدای گریه ی تو-لیلا- بیدار شدم...

از گریه ی شبانه ی تو به یاد گریه های شبانه ی حسین افتادم در فراق پیامبر.و یاد ولادت آن عزیز-علی اکبر- را در دلم زنده کردم.

حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بیتاب تر بود. او اگرچه آن زمان کودک بود اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد..آنقدر لب برچید ..آنقدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بیتاب شد از این همه بی تابی. آنقدر که محمدی کهتر ..پیامبری دیگر..شبیهی از پیامبر را بعد ها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.

یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!......

پ.ن: متن بالا از کتاب پدر.عشق.پسر بود به قلم شیوای استاد سید مهدی شجاعی. این کتاب گفتو گویی است خیالی بین عقاب(اسب پیامبر که اکنون متعلق به حضرت علی اکبر است) و لیلا (مادر علی اکبر)...نثر کتاب بسیار شیرین و جذابه و از نگاهی تازه واقعه ی کربلا رو شرح میده.

 

 

oghab 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 20:34  توسط بنده خدا  |