
اینجا تهران٬ نمایی متفاوت!! از "برج میلاد" که نا خواسته شکار شد!
عَلَم یزید؟! سرو راست قامت؟! یا نماد فرهنگ ملی و بومی ما؟!
تو این عکس که همدم تنهایی های یه آدمه... و مهم همینه...
ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

اینجا تهران٬ نمایی متفاوت!! از "برج میلاد" که نا خواسته شکار شد!
عَلَم یزید؟! سرو راست قامت؟! یا نماد فرهنگ ملی و بومی ما؟!
تو این عکس که همدم تنهایی های یه آدمه... و مهم همینه...
هشدار:این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و همه ی شخصیتهای حقیقی و حقوقی آن وجود خارجی دارند!
۸۶/۴/۹ سر جلسه ی کنکور...
در یک گوشه ی دنج در سرسرای طبقه ی دوم دانشکده ی اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی٬ مشغول پاسخگویی به سوالات دفترچه ی عمومی است.هر ده دقیقه یک بار با یک حرکت آکروباتیک کیشمیشی بالا می اندازد تا هیجان خونش تنظیم شود.اما دریغ که این حرکات آکروباتیک و حرفه ای باعث حواس پریشی و نفرین بغل دستی اش می شود (که از قضای روزگار یکی از نبوغ دهر و از امیدهای درخشان خانم خیاط در دبیرستان است ) .
در مسافتی دور تر از او٬ مراقب در حال پاییدن بچه هاست و الحق والانصاف چه زیرکانه از عهده ی این وظیفه ی خطیر بر آمده است.چرا که سکوت رعب انگیز آن سرسرا او را به "دهن دره "های مکرر مبتلا کرده و صد البته مراقبت و نظارت بر این آزمون با وجود آن دهن دره ها ذکاوتی دو چندان می طلبد!
قریب به ۶-۷ دقیقه تا پایان زمان پاسخ گویی به سوالات عمومی باقی است٬ که ناگهان نوایی اکو آمیز از سیستم دالبی دانشکده چرت حضار را پاره می کند و هیجانی مضاعف را در دل داغدیده ی داوطلبان به پا می کند:که ای وای.... ای داد بیداد.... ناگهان چه زود دیر می شود!
آن صدای مخملی با عشوه ای زایدالوصف اعلام می دارد: " دینگ...دینگ...دونگ... ناظرین محترم ! اجرای بند دو.... "و بلندگو بعد از سوتی عشوه ناکتر از صدای گوینده خاموش شد (شایان ذکر است این سوت٬ از معدود ویژگیهای بارز و پایه ی ثابت سیستم صوتی نظام آموزشی ماست. خداوند سایه اش را..نه.. طول موج و فرکانسش را از سر ما کم نکند)
سرتان را درد نیاورم. چند لحظه ای نگذشت که همان مراقب زیرک و چموش٬ مشغول چیدن دفترچه ها و پاسخنامه های اختصاصی در کنار صندلی ها شد. و این همان لحظه ی فاجعه انگیز ناک بود!
داوطلب مذکور اینجا بود که به این نتیجه ی اخلاقی رسید٬ که دیگر سر هیچ جلسه ی کنکوری ٬شاگردان نخبه ی خانم خیاط را با حرکات آکروباتیک کشمش پرانی دچار حواس پریشی نکند ٬چرا که این قبیل داوطلبان ٬دارای آهی بس سوزان و نفرینی بس کارساز می باشند!
می پرسید مگر چه حادثه ی مهیبی به وقوع پیوسته بود؟؟!
حادثه مهیبتر از اینکه داوطلب سرخوش قصه ی ما٬با آن افکار گره خورده و حواس از کار افتاده اش ٬ ذره ای به مغز شیرینش فشار نیاورده بود تا به این درک عمیق فلسفی دست یابد که پاسخنامه ی عمومی و اختصاصی آزمون جداست؟! و راحت و آسوده گزینه های انتخابی اش را به بهانه ی تپل بودن با" نقطه "علامت گذاری کرده بود تا دست آخر و سر فرصت!!! آن مساحت کپل را پر کند ؟ و حالا فقط ۵-۶ دقیقه فرصت داشت....
در یک لحظه بر احساساتش غالب شد و در یک حرکت انتحاری مشتش را در خرمن انبوه کیشمیش ها فرو کرد٬ و این بار نه به قصد انجام حرکات آکروباتیک و افزایش هیجان ٬بلکه به منظور نجات فشار خون از دست رفته اش٬ همه ی کشمش ها را در دهان ریخت.(شاید همه ی این عملیات انتحاری در کمتر از ۱۵ ثانیه انجام شد ..این نوشته به بررسی اسلموشن ناک حادثه پرداخته است!) و حالا او مدادش را برداشته بود و تصمیم گرفته بود تسلیم نشود٬ بنا بر این چست و چابک در عرض یک .. نه.. چند چشم به هم زدن گزینه های چاق و چله را پر کرد.
شاید هنوز یکی دو دقیقه ای مانده بود که کارش تمام شد و او که حالا به سرعت عمل کم سابقه اش می بالید٬ بار دیگر لبخند بر لبهایش ماسید٬ چرا که قریب به ده سوال زبان هنوز بی جواب مانده بود.سریع دست به کار شد وتوانست به سه چهار تایش برسد... ولی روزگار که قدرت را به دست همان مراقب زبل داده بود دیگر امانش نداد... "وقت تمام!"
خدایا..! زبان الکن آن داوطلب همیشه از شکرت قاصر خواهد بود که اگر رحم و مروتت نبود ٬ زحمات چندین و چند ساله اش...نه...چند روزه اش ٬ باد فنا می شد..!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()