هر سال٬ وقتی این روزا می رسن و تلوزیون بیست و چهار ساعته برنامه های انقلابی پخش می کنه..مامانم یاد خاطراتش می افته و با دیدن هر صحنه و شنیدن هر شعار یه خاطره واسه اش زنده می شه...
اما خاطره هایی که امسال یعنی همین امروز تعریف کرد رو تا حالا نگفته بود..شاید فرصتش پیش نیومده بود...شاید ازش نخواسته بودم...و شاید منتظر بود من بزرگ شم..!
به هر حال لحظه هایی که امروز تجربه کردم شاید از ناب ترین لحظه هایی بود که یه دختر می تونه کنار مادرش بگذرونه..
چه با اشتیاق تعریف می کرد و عجب چیزای باحالی می گفت

وقتی درباره ی دستگیری داییم گفت٬ از تمرینات آمادگی دفاعی٬ درباره ی درگیری هاشون با توده ای ها تو "مدرسه"٬ اعلامیه پخش کردنا و تظاهرات٬ قرصای سیانور که خاله م با خودش داشت٬ آموزش تیر اندازی و یه عالمه چیزای جور واجور دیگه ... یه آن از خودم خجالت کشیدم
یعنی من دختر همون مادرم؟؟! نه بابا ...اون کجا من کجا..
مامانم واسه خودش یه پا کوماندو بوده.. یه چریک تمام عیار! ![]()

