تبليغاتX
الف.دال.میم

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

 

 

 

  • به خودم جرئت دادم ..
  • بهش سلام كردم
  • منو شناخت!!
  • انگار منتظر همين يه جمله بود :"سلام! منو يادت مياد؟"
  • آخرين باري كه ديدمش تو كادر دوربين عكاسي بود شايد
  • يا عكس دو نفره اي كه هيچ وقت ظاهر نشد.. مثل همه ي عكساي دو نفره ي ديگه اي كه يا ظاهر نمي شن يا مي سوزن!
  • مي سوزن!!
  • عوض نشده
  • وعوض نشدم  " اون ميگه"
  • انگارپنج سال براي حذف اون همه خاطره كافي نبود
  • حذف؟
  • به خاطر بچگي؟
  • بچگي!! چيزي كه توش موندم..يا اون تو من ..
  • امروز با شنيدن صداش با لحن خاص حرف زدنش!! همه ي اون خاطره هاي درهم ورهمِ ِ مثلا ً بايگاني شده "دوباره" فضاي خالي مغزمُ اشغال كرد..
  • اِشغال يا آشغال؟؟
  • فكرشم نمي كردم يه روزي دوباره ببينمش .. يا مثلا ً ببينمش و با اولين نگاه منو بشناسه..
  • نگاه؟ نيم نگاه!
  • انگار منتظر بود... منتظرِ "سلام! منو يادت مياد؟"
  • منو شناخت!!! عجيب تر اينكه گفت:"خيلي گشتم..نبودي! كجا رفتي؟ چرا بي خبر؟ پيدات نكردم..چرا پيدات نكردم؟ كجا بودي؟"
  • و من قصه ي نبودنم رو براش تعريف كردم.. پنج سالي كه نبودم.. پنج سالي كه اون نبود شايد..پنج سالي كه بوديم و نبوديم..
  • من خواستم شايد.. احتمالاً به خاطر بچگي!! بچگي اي كه توش موندم هنوز يا اون تو من ..
  • تنهاست.. چرا تنهاست؟ چرا نگاهش اينقدر تنهاست و معنادار شايد؟!
  • معنادار!! مگه تنهايي معني هم داره؟! نداره.. اينو خوب مي دونم.. مطمئنم..
  • ميگه رياضيم خوب نبوده هيچ وقت ولي اون دو سال ِ قبل از"پنج سال".....
  • هيچ وقت درست نفهميدم چرا دوست ندارم از اون "دو سالِ" ِ قبل از پنج سال خاطره اي داشته باشم...
  • بچگي؟!
  • آره شايد!!
  • يعني من مي خواستم قاتل خاطره هام باشم؟ من؟!
  • "من" ...كدوم "من"؟  نيم من؟ همون كه تو بچگي مونده يا شايد بچگي تو اون!!
  • دنيا خيلي كوچيكه..  "من" نه حريف دنيا و اهلش ميشم نه تسليمشون...
  • آره ...شايد به خاطر "بچگي" !!  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 23:15  توسط بنده خدا  |