.
می گفت: باران را دوست دارم٬ حتی بارانهای اسیدی این آسمان آلوده به دود و دم را...
می گفت: اسم دخترم را باران می گذارم...باران من زلالترین است.. زندگی می بخشد...
می گفت: او همه دار و ندار من است.. هر چه بخواهد برایش فراهم می کنم..به قیمت جانم..
می گفت: باران من باید دکتر شود.. دکتر قلب.. تا بفهمد تپش قلبم به خاطر حضور اوست!
می گفت: هیچ کس لیاقت باران من را ندارد...
.
.
دخترش به دنیا آمد.. اسمش را باران گذاشت.. باران بزرگ می شد.. روز به روز...
باران همه دار وندار پدرش بود... پدر باران خود را به آب و آتش می زد تا هیچ چیز برایش کم نگذارد.. نه! پدر باران خود را فقط به آتش می زد... پدر باران خود را به ۱۵ گرم گرد سفید فروخت تا سوختن را حس نکند...
باران حالا دکتر شده بود... دکتر قلب! اما قلب پدرش دیگر...
باران همه دار و ندار پدرش بود... پدر باران اما.. پدر باران همه دار وندار خود را به قوت یک هفته اش فروخت... یک هفته بعد.. قلب پدر باران به خاطر دوای تقلبی از تپیدن ایستاد.. نه! دوای تقلبی نه! تپش قلب پدر باران به خاطر حضور باران بود... باران یک هفته قبل مرده بود!
.
.
حالا دلیل خشک سالی را می فهمم...
.
