مدتی است، هروقت به این احوال دچار میشوم، این شعر استادم "دکتر محمود رفیعی" برایم تداعی میشود... و عجیب به دلم مینشیند .
خداحافظ گل همواره در یادم،خداحافظ
نگار خوش خط و خالم،پریزادم،خداحافظ
من و تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون شیرین و من از نسل فرهادم،خداحافظ
.
اگرچه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ...
.
.
تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم ،خداحافظ...
.
.
.
و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمیدیدم
نگاهت را پس از آنکه ندا دادم "خداحافظ"
....
ـ یقین دارم در قاموس هستی.. و در چیستی این زندگی که ما به آن مبتلاییم٬ هیچ پایان مطلقی وجود ندارد. این که میگویند "فلان چیز پایان محتوم زندگی است" مطمئنا بلافاصله به آغازی منتهی میشود٬ که مستقیم یا با واسطه تا ابد ادامه خواهد داشت. همانطور که منشاء ازلی دارد...
ـ عمیقا به این باور رسیده ام که ما آدمهای معمولی! بدجوری معیوبیم. معیوب یعنی یک جور خیلی خاص از محتاج بودن..نمیدانم.. جوری که وقتی میگویم معیوبیم تو دقیقا منظورم را میفهمی..
ـ در بند زمان و مکان بودن ٬ برای تویی که روحت بلاقید است٬ خیلی مایه ی نقصان است.. خیلی... ( وقتی میگویم بلاقید منظورم را میفهمی؟! )
ـ گمان نمیکنم درهای رحمت خداوند هیچ گاه بسته شوند .. اما تو گاهی درون خانه ای و غرق رحمت ٬و گاهی بیرون خانه ای و منتظر اذن دخول .. و حتی وقتی هنوز پشت دری٬ فیض میبری از پشت در بودن بی که بدانی ..
ـ ربنای شجریان فعلا بماند..!
مکان: تهران
زمان: وقت باریدن اولین باران پاییزی ـ عید فطر ۱۴۲۹ه.ق
!!!

