تبليغاتX
الف.دال.میم

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

میخواستم با آب و قرآن و آینه بدرقه ت کنم نه با بغض و صدای مرتعش. میخواستم وقت رفتن٬ پیشونی ت رو ببوسم و آرزوهامو کنار گوشت زمزمه کنم. میخواستم آخرین نفری باشم که باهات خداحافظی میکنه.. مثل همیشه. مثل آخر ِ همه ی با هم بودنامون.

اما نشد..

امان از این نشدن های مکرر   .   .   .

ّهمیشه فکرمیکردم چقدر ساده از رفتن حرف میزنی.. و اینکه اگه چند سال همدیگرو نبینیم٬ قدر همو بهتر میدونیم(!) یا اینکه قسمت اینه.. مجبوریم.. چشم رو هم بذاریم تموم میشه و برمیگردی و...

همیشه وقتی انقدر راحت از رفتن حرف میزدی٬ لال میشدم... و وقتی لبامو باز میکردم فقط یه جمله شنیده میشد: " یعنی واقعا میخوای بری؟؟ "

با خودم فکر میکردم اگه تو بری ٬ منم نمی مونم! اگه تو بری غرب٬ منم میرم شرق! یه جای دور. دور ِ دور.

فکر میکردم چطور میشه چند سال نبینمت؟! اصلا مگه میشه؟!

حالا فقط یه هفته نیستی. جای دوری هم نمیری. به قول خودت میری زیارت جدت.. پس چرا این خداحافظی تلفنی اینقدر سخت تموم شد؟ چرا همش میگفتی اگه برم و دیگه برنگ ...

چرا آبجی مریم؟ مریم سادات؟ کربلایی؟

الان کجایی؟!

.

.

امان از این نشدنهای مکرررر

.

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 17:15  توسط بنده خدا  |