تبليغاتX
الف.دال.میم

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

 

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

لبخند عجولانه و نگاه تهی را از سر گذراند؛ غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش معصوم و لبخندش رها؛ گونه هایش گل انداخته؛ سرخ ِ سرخ؛ نبضش تند شد؛ قلبش به دیوار سینه کوبید؛ با اشک غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

خیرهء نگاه ترسیده و لبخند محوش شد؛ محو و مردد؛ به خود لرزید؛ با دلهره غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش سرکش بود و لبخندش وحشی؛ بر چهره اش فریاد مهر شده بود؛ غبار چهره اش را زدود؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

چشم دوخت به نگاه خسته و لبخند مهربانش؛ ناهشیار لحظه ای به پا خاست به حرمت حضور؛ ازدحام خطوط افقی پیشانی قلبش را فشرد؛ غبار را از چهره سترد؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاهش مغرور و لبخندش محتاط؛ تپش قلب غافلگیرش کرد؛ غبار چهره را گرفت؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست روبه روی قاب عکس؛ نگاهش کرد؛ عمیق؛

نگاه دزدیده اش مشتاق و لبخندش شرمناک؛ بی تاب شد؛ چشمانش داغ شد؛ با شتاب غبار چهره را پاک کرد؛ سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل خاطره...

نشست رو به روی آینه؛ به قاب خالی نگاه کرد؛ عمیق؛ از پشت شیشه های سیاه براق لبخندش چه سرد بود؛ مثل خاک؛ مثل نقطهء آخر خط

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:47  توسط بنده خدا