
گمان کنم قهر ده روزه ات به یک عمر ریاضت بدل شود حالا که لامپهای اتاقت را از بیخ کنده ای و قوت روزانه ات شده تکه ای نان خشک و پنیر زیره ، یکی دو لیوان آب و به قدرِ هزار هزار فریادِ نخراشیده سکوت
گمان کنم منتظری! منتظر یک معجزه که گره کور اخمهایت را باز کند و تو دوباره بشوی همان "کودک" شوخ و شنگ و مخترع مَنِش!
و البته گمان میکنم اگر این معجزه اندکی با تاخیر رخ دهد دیگر از ریخت و قیافه هم بیفتی.کور و کچل میشوی احتمالا و حلقه سیاهی دور چشمهایت و رنگ پریده و پوست ِ بر استخوان چسبیده...
نمیدانم این "در خودت فرورفتگی" را چه باید تفسیر کنم؟! صوفی مسلکی مدرن ، اعتصاب معترضانه، سوگ عاشقانه، جامعه گریزی، بازی کودکانه، اوتیسم و مازوخیسم و سادیسم یا هزارو یک اسم ایسم دار دیگر؟!
هر چه هست عجیب است و نامتعارف. و حقیقتش شدیدا دردناک، برای من که از نزدیک درگیر آنم و کسانی که از دور شاهد ما هستند.. و نمیدانم دردناک است یا لذت بخش برای تو که از آن، دیوار آواری ساخته ای و کنجش لانه کرده ای..؟
هر چه باشد طعم این روزهای نگاهت؛ عجیب؛ رِقّت انگیز شده و سازی که در آن تاریکی مطلق مینوازی؛ ناکوک و بدآهنگ است.
اگرچه هرچه بیشتر پیش بروی بارِ حقارتِ این "ابهتِ کاذب" سنگینتر میشود؛ اما هرگز نخواهم گفت بایست!هرگز نخواهم پرسید تا کجا؟
هرگز نخواهم خواست که تمامش کنی... چراکه تو برای ختم به خیر کردن هنوز کمی خامی... هنرت شروع بی سرانجام هاست. آنها که خراششان مثل جای میخ بر دیوار عمیق است و جبران ناپذیر.. تو حتی برای جبران مافات هم اندکی خامی هنوز... و روزگاری که در تاریکی و انزوای مطلق سپری شود هرگز تو را –و نه فقط تو که هیچ کس را- نخواهد پُخت.. نخواهد سوخت. آنچنان که تو ، این ده روز، روزگار ما شدی و ما را عمیقا سوختی...
دست مریزاد!

