تبليغاتX
الف.دال.میم - ما زنها و شما نامردها

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

 

نمی دانم سادگی ات را چگونه تفسیر کنم؟! وقتی می گویی :"من به همشون به چشم برادر نگاه می کنم."  فکر می کنم:" اما همه اونها به چشم خواهر به تو نگاه نمی کنند!"

آن برادری که دیروز اشتباهش گرفتی با یک برادر! ... اگر زیر پل پیاده ات نمی کرد و می بردت تا کرج !؟! .... و تو مثل همیشه وقتی ترسیدی خندیدی....

نمی دانم ... خدا نکند بخواهی تاوان این سادگی را پس دهی .. تو که از آینده فقط قاب عکسی را می بینی که با لباس سفید تویش نشسته ای ... می خواهی عروس باشی و نمی دانی عروس بودنت توی قاب همان عکس زندانی می شود..

.
.

می گویم :" ساده بودن ، با ساده گرفتن زندگی فرق دارد." می خندی واز کنار حرفم بی اعتنا می گذری. ساده ای و می خواهی با تمام سادگی ات زندگی را سخت بگیری..  چه فاجعه ای!

فکر می کنم :" دنیا پر از زن ها و "نامردها"ست ... کسی که مرد واقعی نیست، نامرد واقعی است .. دست خودش هم نیست! به یک زن می توانی اعتماد کنی..حتی اگر سقف کمکش به تو، احساس همدردی باشد.. اما به یک نامرد هرگز نمی توانی اعتماد کنی..  زنها می توانند مرد واقعی باشند.. اما مردی که از مردانگی افتاد، دیگر نامرد است. حتی نمی تواند مثل یک زن واقعی ، مرد باشد..."

حواسم نیست که دارم فکر می کنم. سکوتم طولانی شده انگار.. نگاهم می کنی.. منتظری فکر کردنم تمام شود!

می گویم:" مرد واقعی!" انگار می دانستی چه می خواهم بگویم. بدون تامل می گویی :" کاش همشون اینجوری بودند." و آهی می کشی که قلبا امیدوارم می کند. می گویم:" به نظرت چند تا مرد واقعی توی دنیا باقی مونده؟"

فکر می کنی.. داری توی سرت دنیا را زیر و رو می کنی تا مرد بیابی! انقدر نایاب شده اند؟!!  چشمهایت را می بندی و ابروهایت را درهم می کشی. سرت را پایین می اندازی و انگشت سبابه ی دست راستت را گاهی به لبت و گاهی به شقیقه ات می کوبی... واقعا عجیب است.. یعنی حتی تو هم مردی پیدا نمی کنی؟! خنده ام گرفته ... از تعجب عمیق !

مثل اینکه فکر کردنت نتیجه نمی دهد. با تاسف سری تکان می دهی و می گویی :" فقط دو سه تا.. " کمی می گذرد.. "نه نه ... چهار تا!"  چشمهایم از تعجب گرد شده...

سرت را پایین می اندازی و با انگشت هایت می شماری.. فقط چهار تا؟؟!  می بینی! حتی تعداد مردهای تو هم از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند !

حالت گرفته می شود؟! نمی دانم !  هنوز توی فکری ... بلند می شوی و با یک خداحافظی کوتاه ترکم می کنی. نمی دانم این برایت یک تلنگر آگاهی بخش بوده یا یک ضربه ی مهلک ؟!
حتی نمی دانم لبخند روی لبهای خودم یک تبسم پیروزمندانه است یا یک فریب تازه !!

.

.

.



  • من یک فمینیست .... نیستم!
  • من یک آنتی من ...... نیستم!
  • من فقط واقع بینی های کاذبم را زیر لب کنار گوشت زمزمه میکنم.به شوخی های واقعی ام بخند!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 15:19  توسط بنده خدا  |