تبليغاتX
الف.دال.میم - زود . دیر . دور

الف.دال.میم

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟! یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم

 

درست پنج سال پیش بود. وقتی یک هفته مانده بود به پایان پانزده سالگی ات.. یک هفته به شروع زمستان... تو در اغما به سر میبردی و من نمیدانستم چه بلایی سرت آمده...

من دور بودم... خیلی دور!
و دیر بودم.. دیر فهمیدم... هنوز برای بهبودت .. برای دیدن دوباره ات .. دعا میکردم... وقتی فهمیدم زیر تیغ جراحی دوام نیاوردی. وقتی شستند و بردند و خاکت کردند!

تابستان پنج سال پیش از این.. وقتی بعد از چند سال دوباره دیدمت.. هنوز فرصت نکرده بودیم خاطره هایمان را.. کودکیمان را زنده کنیم.. که تو مردی!

من دور بودم و دیر... یک ماه بعد از رفتنت شاید.. خبر را شنیدم.وقتی هنوز پانزده ساله بودم و تو فرصت نکردی پانزده سالگی ات را تمام کنی...

تا کی میشد از نگاه مادرت که خیره شده بود به سنگ قبرت گریخت.. وقتی سربرآورد و با بغض پرسید:
" تو دوستش بودی؟ " از نفس کشیدنم شرمنده شدم.. و او دوباره مات سنگ قبرت شد.

تنها دست خطی که به یادگار از تو دارم.. دفتر خاطرات صورتی ام..

گل ارغوان: عالیه                                                                                 ۱۴/۱۱/۱۳۷۸
... دوست عزیزم این را بدان که خداوند همیشه "نازل" بر کارهای توست و هیچوقت کارهای تو از او پنهان نمی ماند. خیلی از آمدنت خوشحال شدم. اول وقتی دیدمت فکرکردم قیافت عوض شده اما بعد دوباره...همان رفتار٬ همان صدا٬ همان تاپ تاپ قلب!...
برایم نقاشی هم کشیده ای: یک قلب تیر خورده.. یک جام که از خون همان قلب پرشده.. Z و A.. یک سیندرلا با موهای افشان و لنگه کفشش! ......
و برایم نوشته ای: "اگر روزی تورا کردم فراموش   بدان شمع وجودم گشته خاموش"

حالا شمع وجودت مدتهاست خاموش شده و من فراموش شده میخواهم بگویم: "برایم توی بهشت کنار خودت جا بگیر.. زنبیل بگذار! کاش همین روزها به تو بپیوندم عالیه..پیش از اینکه خیلی دیر شود..."

.

.


ـ چه بی رحمانه می نویسم.. تو مردی! سنگ قبرت! شستند و بردند و خاکت کردند!
ـ واقعا رفته ای نه؟ کی فکرش را میکرد؟ بدان شمع وجودم ...
ـ ده یازده ساله که بودی ناظر را نازل مینوشتی..! سر کلاس جغرافیا! چه خوب یادم هست آن روز را که اینگونه در دفتر صورتی ام ثبت کردی...

 


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 23:3  توسط بنده خدا  |