پارسال همین روزها بود که فکر میکردم دیگر آرزوهایم رو به تحقق اند..!! آرزوهای کودکانه ام. آرزوهایی که حالا شاید برایم مرده اند. بر باد رفته اند. دانشگاه مورد علاقه ام. رشته ی محبوبم. محیطی که قرار بود توش رشد کنم. اساتیدی که قرار بود ازشان چیز یاد بگیرم. چه ولعی داشتم برای آموختن. "چقدر بچه بودم. "
پارسال همین روزها بود که برای اولین بار سر کلاس استادی حاضر شدم و همان اولین جلسه چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت! که هنوز جایش درد میکند.. بعد از گذشت دو ترم، یک سال٬ هنوز جایش داغ داغ است..
هیچ وقت فراموش نمیکنم... صدایش هنوز توی گوشم زنگ میزند وقتی خواست رمز موفقیت!! را بگوید ، گمانم میخواست درس زندگی بدهد! این بود: " همیشه سعی کنید از حماقت بغل دستی تون نهایت استفاده رو بکنید.." این تلخ ترین درسی(!) بود که تا بحال شنیده ام.. دردناک ترینش.. جایش هنوز بدجوری میسوزد..
حالا بعد از گذشت یک سال و دو ترم میبینم دانشجو هایی را که درسشان را خوب از بر کرده اند. آدمهایی که از حماقت بغل دستی هایشان تا حد ممکن "سوء استفاده" میکنند. آدمهایی که ...
دلم برای حقارت همین آدمها که از احساس زیرکی سرشارند و به زرنگی های کودکانه شان می بالند.. بدجوری می سوزد. کاش می توانستم خیره شوم توی چشم یکی شان و بهش بفهمانم کسی قصد دزدیدن سهم تو را ندارد.. این تویی که بیشتر از حقت می خواهی.. کاش می توانستم چشمهایش را جلوی آینه باز نگه دارم و بهش نشان دهم احمق کیست!
دلم برای خودم هم میسوزد. چقدر سادگی کردم.به بهانه های کوچک وبزرگ. دلم برای آرزوهای پرپر شده ام هم میسوزد که این روزها با چسب به هم چسباندمشان! دلم برای آن استاد!! هم سوخت. بیچاره برای موفقیتش هرچه داشت از حماقت بغل دستی هایش داشت.. نه خودش!
کلا به نظر میرسد آدم دل سوخته ای باشم!!! ![]()
![]()

