- ماهی کوچک زندانی دریا بود. بس که خون گریه کرده بود٬ دریای آبی٬ سرخ شده بود. سرخ ملتهب.. قرمز غروب. ماهی کوچک از غصه مُرد. دریا تا ابد محکوم به غروب شد! غروبی پررنگ..به رنگ خون گریه های ماهی دلتنگ...
- یادت می آید آن روزهایی که شبهایش نمی گذشت را؟ شبهای بی خوابی های کودکانه... قصه را که تمام میکردی چشم میدوختی به سقف و می گفتی ستاره ها را بشمار... ومن با حیرت به سقفِ بی ستاره خیره میشدم .. و بعد مات ِ آرامش تو میشدم.. و پیش خودم فکر میکردم خوش به حال آدم بزرگها که زیر سقف هم آسمان را٬ ماه و ستاره ها را و حتی خدا را می بینند..!
من اما٬ چشمهای بچگی ام را می بستم و تنها ستاره ای که می توانستم پشت پرده ی پلکهایم تجسم کنم٬ تو بودی. تو که چشمهایت از هر آسمانی ستاره باران تر بود... هست!
- این روزها به همان ماهی ِ کوچک ِ زندانی ِ دریا می مانم.. نه بی دریا توان ِ بودنم هست و نه در دریا ... خسته ی دودلی و مشتاق بی دلی! راه سومی هست؟... آیا؟
- چرا؟ چرا برای چرا هایم٬ اما و اگر و شاید و مگر می تراشی؟ من تشنه ی جوابهای خالص توأم.. نه انعکاس حرفهای نگفته ام در کلام تو.. می خواهم تو را بدانم. تو را از من نگیر..باشد که..................... می دانم. باشد!
پی نوشت: خودش چه بود که پی نوشتش چه باشد؟!!! ![]()

